در سکوت نجیبانهی نگاهت
مرور کردم غمی شیرین که همزبان بهترین دقایق حیاتم شد
آغوش گرم چشمانت
مست کرد مرا بهتر از هر شعر و شراب نابی ...
ناگه چشمانم گریخت از من
به دنبال خوشه های گندمزار تنت
زنده شد ، خرمنی سبز و طلایی
ورآمده از حرارت ، چون نان ...
پیش به سوی زیباییت ...!
ساختار ناب و ظریفی درپیچیده و آرمیده ،
چون دره های گلبرگ ،
نرمی و ملاحت مخمل ...
آخ ! بگذار زیباییت را ببینم
وقتی تمام حجابها از میان خواهند رفت ،
نگاهم پیچ و تاب میخورد
تعقیب میکند طرح اندامت را
و تو آهسته میخوابانی خود را در نگاه من ...
پاهایت خمیده از تماس نخستین نسیم
میرود و میشکافد
دلربایی ات را
به دو ستون از طلای گداخته ،
مرمر سپید ناب ...
ناگهان سر ریز میشود درخشش حیات
در انباشتگی متوازن !
سیلاب سینه های تو و شوق شنای من ...!
تنگ در آغوشم گیر
در میانه امواجی که برآورده ای ربوده خواهم شد ...
شب ، جهان ، باد ، در دایره تقدیرشان می چرخند
بی تو
من
تنها خیال واره تو هستم
و این خود همه چیز است.




